فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

108

كليات ( فارسى )

مثلث 3 - 15 اى رند قلندر كيش ، مى نوش ز كس منديش * انگار همه كم بيش ، زيرا كه دل درويش مرهم ننهد بر ريش ، از غايت حيرانى در دير شو و بنشين ، با خوش‌پسرى شيرين * شكر ز لبش مىچين ، تا چند ز كفر و دين ؟ 810 در زلف و رخ او بين ، گبرى و مسلمانى گفتم كه : مگر جستم ، وز دام بلا رستم * دل در پسرى بستم ، كزياد لبش مستم چون رفت دل از دستم ، چه سود پشيمانى ؟ ساقى ، مى مهرانگيز ، در ساغر جانم ريز * چون مست شوم برخيز ، زان طرهء شورانگيز « 1 » در گردن من آويز ، صد گونه پريشانى 815 اى ماه سبا بگذر ، پيش در آن دلبر * گو : اى دل غم‌پرور ، چون نيستى اندر خور بنشين تو و مى مىخور ، خود را بچه رنجانى ؟ بااين‌همه هم مىكوش ، زهر از كف او مىنوش * چون حلقهء او در گوش كردى ز غمش مخروش چون پخته نه‌اى مىجوش « 2 » از خامى و نادانى در ميكده چون او باش ، مىخواره شو و قلاش * مى مىخور و خوش مىباش ، مخروش و دلم مخراش 820 جان همچو عراقى پاش ، گر طالب جانانى

--> ( 1 ) در اصل : شرانگيز ( 2 ) در اصل : مخروش